وقتى دارم فقط يك ميلياردم آن چه را كه ديدم برايت تعريف مى كنم،از تخيلت استفاده كن …
تمام سپيده ها را ديدم كه زودتر از موقع سر زدند و تمام ظهرها را كه يادآورت مى شدند بهتراست شتاب كنى و تمام شامگاهان راكه زمزمه مى كردند بعيد مى دانم زنده بمانى.وتمام نيمه شب هاى بى اعتنا را كه مى گفتند فردا بخت بهترى داشته باشى.
تمام دست هايى را ديدم كه به خيال خداحافظى بايك دوست، براى غريبه اى تكان خورده بودند. تمام چشمك هايى راديدم كه مى خواستند به كسى بفهمانند توهين شان شوخى اى بيش نبوده.
تمام مردانى را ديدم كه پيش از ادرار كردن نشيمن توالت را پاک مى كنند، نه بعد ازآن.تمام مردان تنهايى راديدم كه در فروشگاه ها به مانكن ها زل مى زنند وفكر مى كنند من جذب اين مانكن شده ام،چه قدر غمناك.
تمام عشق هاى مثلثى راديدم و چند تا مربعى و يك شش ضلعى در اتاق پشتی يك كافه ی عرق گرفته ی پاريسى.تمام راننده هاى آمبولانسى راديدم كه در ترافيك گیر كرده بودند وآرزو مى كردند كاش يك مريض رو به موت روى صندلى عقب شان بود.
تمام آدم هاى خيّرى راديدم كه به بهشت چشمك مى زدند.تمام بودايى هايى راديدم كه عنكبوت هايى كه نكشته بودند نيش شان مى زدند. تمام مگس هايى راديدم كه روى تورى های بی هدف جفت گيرى مى كردند و تمام كك هايى راكه خنده كنان از حيوانات خانگی سوارى می گرفتند.
تمام ظرف هاى شكسته را در رستوران هاى يونانى ديدم.تمام آدم هاى تنهايى راديدم كه از گریه ی خودشان وحشت دارند.
تمام كالسكه هاى بچه را ديدم و هركس كه مى گويد تمام بچه ها بانمك هستند، بچه هايى راكه من ديده ام نديده است.
تمام مراسم هاى ختم راديدم وتمام آشنايان مردگانی را كه خوشحال بودند از اينكه از محل كارشان دررفته اند.
تمام ستون هاى طالع بينى اى را ديدم كه بيش بينى مى كردند امروز يك دوازدهم جمعيت زمين يكى از آشنايان شان را ملاقات خواهند كردكه به قصد پول قرض كردن سراغ شان آمده.
تمام نسخه هاى جعلى نقاشى هاى بزرگ راديدم ولى حتی یک نسخه ی جعلى ازكتابى بزرگ نديدم.
تمام تابلوهايى راديدم كه ورود و خروج را ممنوع اعلام مى كردند ولى حتايك تابلو نديدم كه جنايت يا آتش افروختن را نهى كند.تمام فرش هايى راديدم كه باسيگار سوخته بودند وتمام زانوهايى راكه به خاطر كشيده شدن روى فرش سوخته بودند.
تمام كِرم هايى راديدم كه كودكان كنجكاو و دانشمندان برجسته تشريح شان مى كردند.خرس هاى قطبى وخرس هاى گريزلى وخرس هاى كوالا راديدم كه براى توصيف آدم هاى چاقی استفاده مى شدند كه دوست داريم بغل شان كنيم.مردان زشتى راديدم كه به زنان خوشحالى كه به اشتباه به شان لبخند زده بودند پيله كرده بودند.
درون تمام دوازده ماه سال را ديدم و دلم آشوب شد. ديد چشم تمام پرندگانی را ديدم كه فكر مى كردند انسان به عنوان يك كله توالت چقدر تكان مى خورد.
از تمام اين ها بايد چه نتيجه اى مى گرفتم؟
مى دانم بيشتر آدم ها تمام اين ها را یک جور مكاشفه مى بينند.
من نه. تنها چیزى كه ديدم مردم بودند و خشم و هياهوى شان.../